تو هجوم خاطره ها
جز چشمای گریون چی دارم
وقتی تو دنیای بزرگ نگاهت
حتی یه جایی برای من نیست
تو آسمون ابری دلم
دیگه جایی برای شادی ندارم

کاش بودی
کاش بودی تا دلم تنها نبود
تا قصه ی هر روزم مرگ فردایم نبود
تا توی آغوشم جای پای غم ها نبود
هنوزم از غم رفتنت چشمام بارونیه
آخه اشک ریختن واسه من شده یه عادت
تازشم اون گلی که بهم دادی به اشکهای من عادت کرده
میترسم به جای بارون اشکام بهش آب بدم و اونم بره
نمیخوام تنها یادگارتم از پیشم بره

عشق یعنی تنهایی
عاشق شدن یعنی تنها شدن
م شب همه بی تو كار من شكوه به ماه كردنست روز ستاره تا سحر تیره به آه كردنست متن خبر كه یك قلم بی تو سیاه شد جهان حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه كردنست چون تو نه در مقابلی عكس تو پیش رونهیم اینهم از آب و آینه خواهش ماه كردنست نو گل نازنین من تا تو نگاه میكنی لطف بهار عارفان در تو نگاه كردنست ماه عبادتست و من با لب روزهدار ازین قول و غزل نوشتنم بیم گناه كردنست لیك چراغ ذوق هم این همه كشته داشتن چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه كردنست غفلت كائنات را جنبش سایهها همه سجده به كاخ كبریا خواه نخواه كردنست از غم خود بپرس كو با دل ما چه میكند این هم اگر چه شكوه شحنه به شاه كردنست عهد تو سایه و صبا گو بشكن كه راه من رو به حریم كعبه لطف آله كردنست گاه به گاه پرسشی كن كه زكوه زندگی پرسش حال دوستان گاه به گاه كردنست بوسه تو به كام من كوه نورد تشنه را خود برسان به شهریار ای كه درین محیط غم کوزه اب زندگی توشه را کردنست
.................................................. ............................................ ....................................................... .......................................................... .................................................. ............................................................... ..................................
بس شنیدم قصه دلواپسی قصه عشق از زبان هرکسی گفته اند از نی حکایت ها بسی حال بشنو از من این افسانه را داستان این دل دیوانه را چشمهایش بویی از نیرنگ داشت دل دریغا سینه ای از سنگ داشت با دلم انگار قصد جنگ داشت گویی ازبامن نشستن ننگ داشت عاشقم من، عاشقم من قصد هیچ انکار نیست لیک با عاشق نشتن عار نیست کار او آتش زدن من سوختن دردل شب چشم بر دردوختن
برای تو می نویسم که عاشقانه میخوانی درد دلم را
برای تو مینویسم ،
برای تو که میدانم عاشقی یا در غم عشقت نشسته ای.
مینویسم تا بخوانی ، من با یک دنیا احساس نوشته ام ، تو نیز با چشمان خیست بخوان....
برای تو می نویسم که عاشقانه دفتر عشق را ورق میزنی
و آنچه که برای دلها مینویسم ، با یک عالمه احساس میخوانی....
صفحات دفتر عشق را یکی یکی ورق بزن ،
دفتری که صفحه به صفحه آن جای قطره های اشک در آن پیداست...
این قطره های اشک ، قطره های اشک من و آنهاییست که از ته دل متنهای مرا میخوانند....
بخوان همراه با همه ، من نیز می نویسم برای تو و برای همه....
دفتر عشق ، این دفتر کهنه که هر صفحه از آن با کلام عشق آغاز شده برای همه است ،
برای عاشقان وبرای آنهاییست که در غم از دست دادن عشق نشسته اند
و آنها که تنها در گوشه ای خسته اند...
دفتر عشق ، دفتریست که هیچگاه صفحات آن که همه از جنس دل است به پایان نمیرسد
اما شاید روزی این دستهایم خسته از نوشتن کلام عشق شود...
بخوان آنچه برای تو و برای همه عاشقان دفتر عشق نوشته ام....
بخوان تا من نیز عاشقانه برایت بنویسم...
ببین عشق چه غوغایی در این دفتر عشق به پا کرده....
دلی آدمی را دیوانه کرده ، یک عاشق را مجنون کرده ....
برای تو می نویسم که میدانم مثل منی ، همصدا با من ، و همنشین با اشک!
برای تو مینویسم که عاشقترینی ،
غمگینترینی
و یا شايد هم مثل خودمن
تنهاترینی!








